1) دلبستگی یک نیروی برانگیزاننده‌ی ذاتی است.
2) دلبستگی ایمن، مکمل خودمختاری است.
3) دلبستگی ، پناهگاهی امن را برای فرد مهیا می‌سازد.
4) دلبستگی، اساس ایمنی را فراهم می‌سازد.
5) در دسترس بودن و پاسخگو بودن، روابط را می‌سازد.
6) ترس و تردید، نیازهای دلبستگی را فعال می‌سازند.
7) فرایند اضطراب جدایی قابل پیش‌بینی است.
8) تعداد محدودی از اشکال ناایمن انتقال عاطفی را می‌توان شناسایی کرد.
9) دلبستگی، مدل‌های کاربردی خود و دیگران را شامل می‌شود.
10) تنهایی و فقدان، آسیب‌های ذاتی هستند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

امروزه پژوهشگران دلبستگی بزرگسالان بر روی دو بعد پیوستاری اضطراب و اجتناب در حال توافق ‌هستند، تا حدی به این دلیل که این عوامل به طور قطعی و جدی، از تحلیل عوامل ابزارها و مقیاس‌های سنجش دلبستگی به دست آمده‌اند و تا حدی هم به این جهت که فرالی و والر38(1998؛جانسون و ویفن، 2009).
به طور منطقی نشان داده‌اند که ارائه سبک دلبستگی بزرگسالان به صورت حیطه‌ای و بعدی ، از ارائه آن به صورت طبقه‌ای بسیار دقیق‌تر است.
6-1-2-2) نظریه‌ی دلبستگی در بستر قبلی
1-6-1-2-1) در سطح روان تحلیل‌گری
فروید می‌گوید که نوزادان بیشترین ارضایشان را از طریق لذت دهانی بدست می‌آورند. او اولین وهله‌ی تحول نوزاد را مرحله دهانی نامید.
در طی این دوره نوزاد به سوی هر شخصی که به او لذت دهانی می‌دهد جلب می‌شود، که این افراد در اغلب موارد مادر وی است. فروید بر این باور بود که دلبستگی به دلیل کسب لذت دهانی از طریق ارضاهای فردی نیازهای غریزی نوزاد ایجاد می‌شود. به همین خاطر مراقبت‌کننده‌ی کودک یک موضوع عشق می‌شود و این اولین عشق خواهد بود که اساس همه‌ی دلبستگی‌های بعدی را شکل می‌دهد. فروید اعتقاد داشت اگر نوزادی از غذا یا رضایت دهانی محروم شود، یا بیش از اندازه ارضا شود ممکن است در وی یک دلبستگی ناسالم توسعه یابد. دلبستگی‌های ناسالم نتیجه ‌ی تثبیت‌ها بر مجرای دهانی در یک کوشش برای ارضای نیازهای ارضا نشده است. این امر ممکن است در رفتارهایی نظیر سیگار کشیدن و جویدن مداد، یا از لحاظ ویژگی‌های خاص شخصیتی نظیر بی‌صبری یا حرص بیان شود.
یکی از عقاید محوری نظریه‌ی شخصیتی روان‌پویشی فروید این بود “محرومیت” اثراتی دارد که در طولانی مدت بدست می‌آیند. کودکی که از نیازهای غریزی‌اش محروم شده برای همیشه دارای کمبود است (فلانگان، 1999).
2-6-1-2-1) در سطح رفتاری‌نگری
همچنین رفتاری‌نگرانمعتقدند شخصی که کودک را تغذیه می‌کند، چهره اصلی دلبستگی است. آن‌ها بر این باورند که مراقبت‌کننده یک تقویت‌ کننده‌ی شرطی شده می‌شود، نوزاد یک پاسخ (بازتاب) غریزی به تغذیه شدن دارد. او لذت را تجربه می‌کند، مراقبت کننده را با این لذت مرتبط می‌کند. این احساس لذت بردن به تمامی موقعیت‌هایی که مراقبت کننده به وی نزدیک می‌شود تعمیم پیدا می‌کند (فلانگان،1999: به نقل از پاکدامن،1380).
نظریه‌های یادگیری آمریکایی تحت تاثیر دیدگاه لامارک در زیست‌شناسی، ارگانیزم را بی‌نهایت انعطاف‌پذیر می‌دانند و بر این باورند که ساخت‌های درونی نامتغییر یا ساخت‌های درونی که بتوانند مقاومت کنند یا حتی یک تعامل موثر با محیط برقرار سازند وجود ندارند (پیاژه، 1967: به نقل از منصور و دادستان، 1374).
نظریه‌پردازان یادگیری بر این واقعیت تاکید دارند که فرایند دلبستگی یک راه دو طرفه است، و به رابطه‌ی رضایت‌بخش متقابل و تقویت‌های دو جانبه وابسته است. فرایند دلبستگی به طور خودکار انجام نمی‌گیرد، بلکه بتدریج و در پی تعدادی مراحل به وجود می‌آید( اینزورث، بلهار، واترز و وال، 1979؛ وندرزندن39، 1996؛ به نقل از گنجی، 1376).
در موضع‌گیری‌های یاد شده هر رویکرد ما را به پذیرش این که نوزادان اغلب به شخصی که به آن‌ها غذا می‌دهد، دلبسته‌اند رهنمون می‌شوند. با این حال، تجارب هارلو با آزمایش روی میمون‌ها نشان داد که دلبستگی با تماس بدنی موثر بیش از غذا دادن مرتبط است. مطالعه شافر و امرسون به هیچ ارتباطی بین اعمال غذا دادن و قدرت دلبستگی دست نیافت. آن‌ها همچنین فهمیدند تنها یک رابطه‌ی کوچکی بین زمان صرف شده با یکدیگر و دلبستگی وجود دارد، فقط یک سوم نوزادان اغلب به شخصی که بیشترین میزان زمان را صرف مراقبت از آن‌ها کرده بودند دلبسته شوند. بنابراین، ما می‌توانیم نتیجه بگیریم که نه غذا دادن و نه زمان صرف شده با یکدیگر برای مشخص کردن دلبستگی کافی نیست (بالبی،1969،1973).
یکی از انتقادات عمومی نظریه‌ی شخصیت فروید این است که این دیدگاه بر اساس مطالعه‌ی رفتار مرضی در بزرگسالان پایه‌‌گذاری شده است. فروید به گرداوری محدود اطلاعات حاصل از جریان انتقال‌های بیماران پرداخت، بیمارانی که اختلاف کیفیت تجارب اولیه‌شان احتمالا به مشکلات بعدی‌شان منجر شده بود. بنابراین، قضاوت فرید در مورد پیش‌بینی رفتار آینده‌ی یک فرد بر اساس چگونگی شکل‌گیری رفتار بهنجار در نظام فروید ، یک تناقض منطقی به نظر می‌رسد به همین ترتیب تعدادی انتقادات کلی بر رفتاری‌نگری وجود دارند، نظیر این‌که این نظریه‌ی ماشینی و تقلیل یافته است. به عبارت دیگر رفتاری‌نگری رفتار پیچیده را به یک ردیف فرایندها و ساخت‌های بیش از حد ساده تقلیل داده است.
از جنبه مثبت، رفتاری‌نگران این قضاوت را نکردند که فقط غذا دادن است که به عنوان تقویت‌کننده عمل کرده است، بلکه مجموعه‌ای از امور که ایجاد آسایش می‌کنند نظیر در آغوش گرفتن و نوازش شدن، تحریک شدن و بطور کلی واقعا مورد علاقه بودن تقویت‌کننده است.
بنابراین تا اندازه‌ای توضیحات آنان “درست” بوده است. در هر حال نظریه‌ی شرطی سازی بر نقش فعل‌پذیرانه ناکید داشته است، که این امر به وسیله‌ی شواهد حمایت نشده است (فلانگان، 1999؛ به نقل از پاکدامن،1380).
3-6-1-2-1) رویکرد رفتارشناسی طبیعی
رفتارشناسان طبیعی مفهوم نقش‌بندان یا نگاره‌گیری را وارد فرایند دلبستگی کردند. آن‌ها معتقدند که حیوانات با کشاننده‌های فطری به دنیا آمده‌اند که توانایی بالقوه‌ی زنده ماندنشان را افزایش می‌دهند یکی از این کشاننده‌ها آمادگی نگاره‌گیری از یک ریخت خاص موضوع (افرادی که یک صدای خاصی ایجاد می‌کنند یا حرکت می‌کنند) است و این نگاره‌گیری به کودک اطمینان می‌دهد که مراقبت‌کننده در مجاورت اوست. یک نگاره‌گیری تنها از طریق بینایی صورت نمی‌گیرد بلکه ممکن است با بوییدن رابطه داشته باشد، نظیر آنچه در اردک‌ها هست. شواهد خوبی در مورد این امر وجود دارد که نوزادان انسان نیز یاد گرفته‌اند در ابتدا برای تشخیش از بوی مادرشان استفاده کنند. به طور مثال، سرنوچ و پورتز40(1985) نشان دادند که نوزادان 12 روزه‌ای که از شیر مادر تغذیه نمی‌کنند به مانند، نوزادانی که از سینه مادر تغذیه می‌کنند می‌توانند بوی آغوش مادرشان را از آغوش یک غریبه متمایز کنند. نگاره‌گیری دارای نتایج بلند مدت و کوتاه ‌مدتی است که اغلب به طور قابل ملاحظه‌ای با یکدیگر مشابهند.

8-1-2-2) مراحل شکل‌گیری دلبستگی
به عقیده بالبی رابطه‌ی کودک با والد بصورت یک رشته علایم فطری آغاز می‌شود که والد را به سمت کودک می‌کشاند. به مرور زمان، پیوند عاطفی واقعی شکل می‌گیرد و توانایی‌های شناختی و هیجانی جدید و تاریخچه‌ی مراقبت صمیمانه و محبت‎‌آمیز به رشد آن کمک می‌کند. دلبستگی در چهار مرحله شکل می‌گیرد (برک، 1388).
مرحله پیش دلبستگی41(تولد تا 6 هفتگی): علایم فطری-چنگ‌ زدن، لبخند زدن، گریه کردن و خیره شدن به چشم فرد بزرگسال-به نوزادان کمک می‌کند تا با انسان‌های دیگر، که به آن‌ها آرامش می‌دهند، تماس نزدیک برقرار کنند. گرچه بچه‌ها در این سن بو و صدای مادر خود را تشخیص می‌دهند ولی هنوز به او وابسته نیستند، زیرا اهمیتی نمی‌دهند که به بزرگسال غریبه‌ای سپرده شوند.
مرحله “دلبستگی در حال شکل‌گیری”42 (6 هفتگی تا6-8 ماهگی): نوباوگان در طول این مرحله به مراقبت‌کننده‌ی آشنا به صورت متفاوت با یک غریبه پاسخ می‌دهند. هنگامی که کودکان یاد می‌گیرند که اعمال آن‌ها بر رفتار کسانی که پیرامون آن‌ها هستند تاثیر می‌گذارند احساس اعتماد را پرورش می‌دهند. این انتظار که وقتی علامت داده شود مراقب پاسخ خواهد داد، ولی هنوز وقتی از او جدا می‌شوند اعتراض نمی‌کنند.
مرحله دلبستگی” واضح” 43( 6-8 ماهگی تا 18 ماهگی اول الی 2 سالگی): اکنون دلبستگی به مراقبت‌کننده‌ی آشنا مشهود است. بچه‌ها اضطراب جدایی نشان می‌دهند، یعنی وقتی بزرگسالی که به او متکی هستند آن‌ها را ترک می‌کند، ناراحت می‌شوند. این نوع اضطراب به خلق و خوی کودک و موقعیت جاری بستگی دارد. نوباوگان بزرگتر و کودکان نوپا، غیر از اعتراض کردن به ترک والد، سخت تلاش می‌کنند او را حاضر نگه دارند. آن‌ها به او نزدیک می‌شوند، او را دنبال می‌کنند، به او می‌چسبند و نشان می‌دهند که وی را به دیگران ترجیح می‌دهند. آن‌ها از مراقبت‌کننده‌ی آشنا به عنوان تکیه‌گاه امن استفاده می‌کنند که می‌توانند از او دور شده و به کاوش بپردازند.
تشکیل رابطه‌ی متقابل (18 ماهگی تا2 سالگی و بعد از آن): در پایان سال دوم، رشد سریع بازنمایی ذهنی و زبان به کودکان نوپا امکان می‌دهد تا از برخی عواملی که بر رفت و آمد والد تاثیر می‌گذارند، آگاه شده و برگشت او را پیش‌بینی کنند. در نتیجه اعتراض به جدایی کاهش می‌یابد. اکنون کودکان مذاکره با مراقبت‌کننده را آغاز کرده و برای تغییر دادن هدف‌های او، از خواهش و ترغیب استفاده می‌کنند.
به عقیده بالبی کودکان در اثر تجربیاتی که در طول این چهار مرحله کسب می‌کنند، پیوند عاطفی بادوامی را با مراقب برقرار می‌کنند که می‌توانند در غیاب والدین از آن‌ها به عنوان تکیه‌گاهی امن استفاده کنند. این تصور، وظیفه‌ی یک الگوی فعال درونی یا یک رشته انتظارات در باره‌ی در دسترس بودن مظاهر دلبستگی و احتمال حمایت کردن آن‌ها را در مواقع استرس بر عهده دارد. هنگامی که توانمایی‌های شناختی، هیجانی و اجتماعی کودکان بیشتر می‌شود با والدین نعامل می‌کنند و روابط صمیمانه‌ی دیگری را با بزرگسالان، خواهر و برادرها و دوستان تشکیل می‌دهند و همواره در این الگوی فعال درونی تجدید نظر کرده و آن را گسترش می‌دهند (برک، 1388).
9-1-2-2) دلبستگی بنابر نظریه‌ی بالبی
چهار نکته قابل توجه در رابطه با نظریه‌ی بالبی وجود دارد:
*دو جریان بر نظریه‌ی وی موثر بوده‌اند: روان‌تحلیل‌گری (اثرات محرومیت) و رفتارشناسی طبیعی (فطری بودن و سازشی بودن رفتارهای دلبستگی).
* دو نوع برداشت (یا نسخه) از نظریه او وجود دارد: فرضیه‌های محرومیت مادرانه از ابتدای سال‌های 1950 و نظریه‌ی دلبستگی که هر کدام به تفضیل تا پایان سال‌های 1960 معرفی شدند.
* نظریه دلبستگی درباره‌ی اینکه چگونه هر دوی نوزاد و مراقبت‌مننده به طور فطری برای شکل دادن به دلبستگی‌ها برنامه‌ریزی شده‌اند، بحث کرده است: نوزاد رفتارهای فطری تحریک‌کننده دارد و مراقبت‌کننده به طور فطری برای پاسخ‌دهی برنامه‌ریزی شده‌است.
* نظریه بر هر دو مورد” پیامدهای مثبت” و ” پیامدهای منفی” فقدان یا کمبود تاکید داشته است (فلانگان، 1999؛ پاکدامن، 1380).
پایه‌های نظریه‌ی دلبستگی بالبی را می‌توان با بررسی سازه‌هایی که در پی می‌آیند مرور کرد:
الف) اثر روان‌تحلیل‌گری: محرومیت مادرانه
مفهوم فرویدی محرومیت به تفکر اولیه‌ی بالبی به عنوان یک روان‌تحلیل‌گر تعلیم دیده، شکل داد. در هر حال، در نظریه‌پردازی وی او ” مادرانه” را جایگزین محرومیت دهانی کرد. همانند یک روان‌تحلیل‌گر، تمرکز اولیه‌ی او روی نتایج بالقوه‌ی آسیب‌شناختی محرومیت بود. به عبارت دیگر او به افسردگی شدید و آسیب‌شناسی توجه کرد. نظریه‌ی محرومیت مادرانه اولین بار در 1951 در اثری از وی مطرح شد. فرضیه‌ی اساسی این بود که مراقبت مادرانه مانند ویتامین‌ها برای پیشبرد سلامتی هستند. از دیدگاه بالبی، محرومیت از دلبستگی نخستین، نه تنها به رشد کودک آسیب می‌رساند بلکه بهداشت روانی‌شان دچار اختلال شده و احتمالل حالت سردی عاطفی مرضی از خود نشان می‌دهند. باید متوجه بود که واژه‌ی ” مادرانه” بیشتر به ” مادرگری” بر می‌گردد تا ” مادر”. بالبی هرگز بیان نکرد که مراقبت مادرانه باید توسط مادر زیست‌شناختی کودک انجام شود و از اینجاست که رویکرد فرویدی را برای یک توضیح کامل رفتار ” بهنجار” کافی نمی‌داند( خانجانی، 1379).
ب) تاثیر رفتارشناسی طبیعی
اینزورث(1982 در میکولینسر، 2007) گزارش داد که مفهوم دلبستگی را بالبی ساخته است. در 1952 یعنی زمانی که بالبی برای نخستین با درباره‌ی کار رفتارشناسان طبیعی‌ای نظیر لورنتس و تین برگر44 شنیده بود بروز ناگهانی این مفهوم را شاهد هستیم. در این زمان او وقتش را به تحقیقات درباره‌ی جدایی نوزاد اختصاص داده بود. دیدگاه رفتارشناسی طبیعی بر پایه قوانین زیست‌شناختی تکامل قرار داشته و دارد. همه‌ی رفتارها از نظر کنش‌وری آن‌ها برای یک فرد قابل درک و توضیح‌اند، کنش رفتارها، اغلب به طور قابل ملاحظه‌ای، افزایش حیات است. کنش رفتارهای دلبستگی نوزاد افزایش بقای ژن‌ها و انواع است. توفیق رفتارهای دلبستگی به متقابل بودن آن‌ها وابسته است. یعنی این رفتارها باید در هر دوی نوزاد و مراقبت‌کننده حضور داشته باشند. هر کدام از طرفین به طور غریزی رفتارهای اجتماعی را در دیگری به راه می‌اندزند و هر کدامشان یک رابطه‌ی دلبستگی را شکل می‌دهند. این کار از طریق برانگیزاننده‌های فطری رفتار اجتماعی اتفاق می‌افتد: نوزادان رفتارهای خاصی را نشان می‌دهند (به طور مثال: لبخند زدن و گریه کردن) و بزرگسالان به آن‌ها پاسخ می‌دهند، به طور مثال به وسیله‌ی بلند کردن آن‌ها (بالبی،1969، واترز،1973).
پ) یک دوره‌ی بحرانی یا حساس
اگر نظام دلبستگی را فطری بدانیم، بنابراین بایستی پایه‌ی زیست‌شناختی داشته باشد و از این به راه بیفتد. در هر صورت نظام‌های زیست‌شناختی به سوی داشتن چارچوبی تحولی پیش می‌روند. برای مثال، اگر نظام دیداری از محرک بینایی محروم شود بعضا نمی‌تواند به درستی کار کند. یک شرط تحول بهنجار نظام بینایی، در درجه‌ی اول قرار گرفتن در معرض نور و یکدیگر است. این امر از نظر تحول جنینی یک ” دوره‌ی بحرانی” دارد. در روانشناسی، مفهوم یک” دوره‌ی حساس” ترجیح داده می‌شود. بالبی معتقد است قبل از 5/2 سالگی یک دوره‌ی حساس در تحول دلبستگی وجود دارد، به گونه‌ای که بعد از این سن کودک نمی‌تواند به شکل‌دهی دلبستگی قوی بپردازد و نیز در صورت وجود مشکلات در روابط نزدیک، دلبستگی طی دوره‌ی حساس پیامدهای بلند مدت جدی پدید خواهد آمد( اینزورث،1973، بالبی، 1969).
ت) آیا دلبستگی فطری است؟
به طور کلی پژوهش‌های بین-فرهنگی از شکل‌گیری یک دلبستگی اولیه حمایت می‌کنند. اما استثنائاتی وجود دارد و در شیوه‌هایی که مردم فرهنگ‌های مختلف با نوزادانشان ارتباط برقرار می‌کنند، تنوعات فرهنگی به چشم می‌خورد. بنابراین می‌توان این‌طور نتیجه‌گیری کرد که جنبه‌هایی از دلبستگی فطری است (فلانگان، 1999).
ث) فرضیه‌ی حساسیت مراقبت‌کننده
هولمز45( 1993) اینزورث را همراه با بالبی بوجود آورنده‌ی “نظریه‌ی دلبستگی” خوانده است. اینزورث با استفاده از ابزار پژوهشی موقعیت ناآشنا که درباره‌ی دلبستگی‌های ایمن و ناایمن تهیه کرده بود، در ضمن بررسی‌هایش به اشکالی از رفتار مراقبت‌کننده که دلبستگی ایمنی‌بخش را به حداکثر می‌رساند دست یافت. او دریافت، نوزادانی که مورد مراقبت گرم و حساس واقع شده‌اند دلبسته‌ی ایمن می‌شوند و دلبستگی ایمنی بخش در آن‌ها ایجاد وابستگی نمی‌کند. در مقابل او را قادر به استقلال می‌سازد. او این امر را به عنوان فرضیه‌ حساسیت مراقبت‌کننده مطرح ساخت.
این نکته تمایزی اساسی بین روی‌آورد فرویدی که بر وابستگی تاکید داشت و دیدگاه بالبی در مورد این دلبستگی ایجاد استقلال می‌کند، را مطرح می‌کند. نمونه‌ی حمایت تجربی برای فرضیه‌ی حساسیت مراقبت‌کننده را می‌توان در پژوهش بل و اینزورث ملاحظه کرد. در این پژوهش 26 زوج مادر- کودک سفید پوست طبقه‌ی متوسط از زمان تولد فرزندانشان مورد مطالعه قرار گرفتند. نوزادانی که در یک ماهگی حداقل گریه کردن را داشتند مادرانشان بدون معطلی به گریه‌ی آنان پاسخ می‌دادند، این نکته بیانگر یک پیوند بین حساسیت مراقبت‌کننده و ایمنی نوزاد است. شافر و امرسون46 (1964) نیز به این نتیجه دست یافتند که حساسیت مادرانه و میزان کلی محرک با شدت دلبستگی نوزاد رابطه‌ی مثیتی دارند. یک نکته جالب توجه این است که میزان پاسخ‌دهندگی بزرگسال جنبه‌ی جهانی ندارد و آن طور که شاهد هستیم در تعدادی از فرهنگ‌ها کمتر و در مقابل در تعدادی دیگر بسیار بیشتر از آن چه ما انجام می‌دهیم نسبت به کودکانشان پاسخ‌دهنده هستند (پاکدامن،1380).
ج) مولفه‌های اصلی دلبستگی
هایند47( 1982، میکولینسر و شیور، 2007) سه مفهوم را که با هم ارتباط دارند، تشخیص داده است.
1-دلبستگی ، این جزء مبتنی بر روان‌تحلیل‌گری است: دلبسته‌ی ایمن بودن احساس در امان بودن و ایمنی است. دلبسته‌ی ناایمن بودن منجر به وابستگی می‌شود.
2-رفتار دلبستگی، این جزء رفتاری است. احساسات دلبستگی باعث مجاورت می‌شود. هولمز (1993) آن را “نظریه‌ی فضایی ( فاصله‌ای)” نامیده است. به دلیل آن‌که دلبستگی‌ها مجاورت و همچنین توانایی اکتشاف را القا می‌کنند چرا که اساسی برای حفاظت شخص از خطرات را تهیه کرده‌اند.
3-نظام رفتاری دلبستگی، این جزء شناختی، الگوی ذهنی‌ای است که فرد از ارتباط با دیگران دارد. نظریه‌ی دلبستگی، به همان نسبت که از فرضیه‌ی محرومیت مادرانه‌ی اولیه فاصله می‌گیرد، بر فرایندهای درون شخصی ایجادکننده‌ی دلبستگی‌ها، بخصوص بر تمایل فطری نوزاد برای جستجوی دلبستگی و برانگیختن پاسخ‌های مراقبت‌کننده از طریق آزادکننده‌های رفتار اجتماعی، متمرکز می‌شود (واترز و دین،1985)
چ) رفتار غریزی در دلبستگی
“بالبی” علیرغم تفاوت‌های فردی قابل ملاحظه( فرهنگی، اجتماعی…) قائل به وجود روان‌بنه‌های پایدار رفتار در انسان و در حیوان است، روان‌بنه‌هایی که منتهی به جفت‌گیری و مراقبت از فرزند، به دلبستگی فرزندان به والدین می‌گردند: این رفتار یک رفتار غریزی است که یک عمل قالبی نیست اما عملی است که خود را با یک روان‌بنه (طرح کنش و واکنش) قابل بازشناسی منطبق می‌سازد و کنش آن، نیل به اثر سودمندی برای فرد یا نوع است (توالی انسان‌ها).
رفتار غریزی در جریان چرخه‌ی زندگی تحول می‌یابد: وسایل مختلف جذب غذا که توسط پستانداران بزرگسال یا خردسال بکار گرفته می‌شوند، پاره‌ای گاز می‌گیرند و می‌جوند، پاره‌ای دیگر می‌مکند.

فتار غریزی ارثی نیست: آن چه موجود به ارث می‌برد یک ظرفیت بالقوه است( نوعی ” اثر ژنتیکی) که امکان تحول نظام‌های رفتاری یا راهبردها را بر مبنای اطلاعات دریافت شده از طریق اعضای حواس، از منابع درونی یا برونی یا هر دو، فراهم می‌سازد. این رفتارها و راهبردها، از راه دریافت مداوم اطلاعات دیگری هدایت می‌شوند و به هدف‌های خود نائل می‌گردند.
درباره‌ی رفتار غریزی باید دو نکته را خاطر نشان ساخت. نکته اول آن‌که چه عواملی موجبات این فعالیت را فراهم می‌آورند؟
“بالبی” در این باره به عوامل زیر اشاره می‌کند:
عوامل علیت: یعنی تمرکز یک هورمون در خون، فعال شدن دستگاه عصبی مرکزی، پاره‌ای از محرک‌هایی که حاصل محیط‌اند، عمل گیرندگان اختصاصی یا درونی ارگانیزم، بر حسب رفتار مخصوص مورد نظر، این جنبه‌ها بر روی یکدیگر اثر می‌گذارند و به صورت بافت یک فرش در هم تنیده می‌شوند.
عوامل اختتام یا عواملی که بر گستره‌ی رفتار نقطه‌ی پایان می‌گذارند: این عوامل از محرک‌های اختصاصی سرچشمه می‌گیرد و دارای همان ماهیت عوامل پیشین‌اند و مطمئنا حاصل پایان یافتن انرژی روانی، به صورتی که “فروید” تصور می‌کرد، نیستند. تنها انرژی مورد قبول “بالبی” ، انرژی جسمانی است.
نکته دوم این‌است که رفتار غریزی دارای چه تحولی است؟
از نظر”بالبی” دستگاه‌های رفتاری ابتدایی دارای هر هدفی باشند (تغذیه و جز آن) بتدریج در طول تحول، جای خود را به نظام‌های پیچیده‌تری می‌دهند . این تحول که مسیری را از سطح پاسخ به محرک ساده در جهت انواع پاسخ‌های متدرجا سازش‌یافته با هدف خاصی طی می‌کند ( دادستان، 1376).
10-1-2-2) دلبستگی در رویکردهای مختلف
به طور کلی دلبستگی با توجه به دو رویکرد اصلی قابل بررسی است:
1-دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی سازمانی48
2- دلبستگی به عنوان یک سازه‌ی صنعتی49
تعدادی از محققین که دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی سازمانی در نظر می‌گیرند معتقدند رفتارهایی که شاخص دلبستگی هستند، با یکدیگر همبستگی درونی دارند و مجموعه‌ی این رفتارها سازمان دلبستگی را به وجود می‌آورد (کاتسن50، اندرسون و هارتوپ51، 1972؛ مکوبی و فلدمن52، 1972؛ واترز، 1977). در این رویکرد دلبستگی تحت عنوان مفاهیم پیوند عاطفی و روابط دلبستگی مطرح می‌شود. پیوند عاطفی به تعامل بین کودک و مراقب اشاره می‌کند و روابط دلبستگی سیستم رفتاری53 انعطاف‌پذیری را به وجود می‌آورد که در جهت رسیدن به مجموعه‌ای از اهداف تلاش می‌کند و در واقع توانایی یکپارچه‌سازی دارد.
پیوند عاطفی و روابط دلبستگی با توجه به رشد کودک تغییر و تحول می‌یابد. بنابراین در این دیدگاه، دلبستگی به عنوان سازه‌ای پویا در نظر گرفته می‌شود (اینزورث، 1973؛ بالبی، 1969؛ واترز، 1973).
بالبی (1969) نیز معتقد به دیدگاه سازمانی است. از نظر بالبی دلبستگی در تئوری سیستم‌ها54 و تحت واژه‌های مجموعه هدف‌ها55، تصحیح هدف56 و کنش57 قابل بررسی است.
تعدادی دیگر از محققین دلبستگی را به عنوان یک سازه‌ی صفتی در نظر می‌گیرند (مکوبی و مسترز58، 1970؛ واترز، 1977). بر اساس این مدل، شاخص‌های رفتاری در طول زمان با یکدیگر همبسته هستند؛ بر خلاف رویکرد سازمانی که شاخص‌های رفتاری در مقطع زمان و در هر مرحله از رشد تحول با یکدیگر همبستگی دارند.
بنابراین در این رویکرد کیفیت دلبستگی به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفته شده و ویژگی‌های فرد در طول زمان ثابت است (واترز، 1977).
اینزورث (1973) تمایز مشخصی بین دیدگاه سازمانی دلبستگی و دیدگاه صفتی قائل شده است. او دلبستگی را به عنوان ” روش ارتباطی با یک شخص خاص”59 می‌داند و تفاوت‌های فردی در این سیستم را به عنوان ” تفاوت‌های کیفی در شیوه‌ی رفتارهای دلبستگی که سازمان داده شده‌اند.” تعریف می‌کند.
جان بالبی و اینزورث نکات برجسته‌ای را از روان‌تحلیل‌گری، کردارشناسی، روان‌شناسی تحولی و روانشناسی شناختی در مورد پیوستگی هیجانی60 و نظم‌بخشی هیجانی61، ترکیب کرده و در سازماندهی نظریه‌ی دلبستگی به‌کار گرفتند (میکولینسر و شیور،2005).
11-1-2-2) دیدگاه بالبی در مورد دلبستگی
بالبی روانپزشک بریتانیایی و در واقع یک روان‌تحلیل‌گر بوده است، مشاهدات بالینی فراوان او بر شیرخواران و کودکان منجر به ارائه‌ی نظریه‌ی او در مورد دلبستگی شده است (واترز و دین62، 1985؛ میکولینسر و شیور، 2007). بالبی با توجه به مشاهده‌ی تعاملات مادر و نوزاد بیان می‌کند، که رفتارهایی مثل خندیدن، نگاه کردن، صحبت کردن، تعقیب کردن و آویختن رفتارهای دلبستگی هستند. این رفتارها در انواع موجودات دیگر نیز به نوعی دیده می‌شوند (هازن و شیور، 1998؛ میکولینسر، 2010). گاهی این رفتارها از طرف کورک د جهت اشخاص متفاوت نظیر یک همبازی نیز مشاهده می‌شود. اما شرایطی که استرس یا تنیدگی وجود داارد کودک چهره‌ی دلبستگی خود را ترجیح می‌دهد و همبازی خود را فقط هنگامی که شاد و سرحال است، انتخاب می‌کند (بالبی، 1982؛ واترز، 1985).
از نظر بالبی رفتارهای دلبستگی بخشی از عملکرد سیستم بیولوژیکی است و این امکان را به وجود می‌آورد که هنگام بروز صدمات احتمالی و یا فشار روانی به شخص آرامش داده و او را حمایت کند. بنابراین بالبی دلبستگی را به عنوان یک سیستم فعال در نظر می‌گیرد. سیستمی که برای جاندار نقش حیاتی دارد (بالبی 1982؛ کوپر و شیور، میکولینسر و شیور، 2007).
اطلاعاتی از طریق گیرنده‌های حسی به جاندار می‌رسد مورد استفاده‌ی سیستم دلبستگی واقع می‌شود. این اطلاعات شامل نشانه‌های خطر (فیزیکی و روانی) و در دسترس بودن چهره‌ی دلبستگی ( فیزیکی و روانی) است.
بالبی (1969) معتقد به یک نوع تعادل‌سازی یا به عبارتی هموستازی است که همتای هموستازی فیزیولوژیکی است. همانطور که بدن موجود زنده فعال می‌شود تا عدم تعادل بوجود آمده در محیط بدن را رفع کند؛ هنگامی که گیرنده‌های حسی حکایت از وجود خطر در محیط دارند، این سیستم فعال می‌شود تا از طریق نزدیک شدن کودک به شخص خاص تعادل از بین رفته، دوباره ایجاد شود.
همانطور که ذکر شد بالبی معتقد به یک سیستم تصحیح هدف است (واترز، 1985). این سیستم رفتارهایی را برای نگهداری و یا بدست آوردن مجاورت و داشتن ارتباط با یک شخص خاص طرح‌ریزی شده است تنظیم می‌کند، و همچنین بین رفتار دلبستگی و کاوشگری توازن برقرار می‌کند. در موقعیت آشنا و در غیبت آن‌چه که بالبی آن را “نشانه‌های خطر” نامیده، این تعادل به سمت کاوشگری متمایل می‌شود. البته در ضمن کاوش، کودک به طور مداوم به چهره‌ی دلبستگی نگاه می‌کند تا از وجود او اطمینان یابد. در موقعیت‌هایی که خطر و تهدیدی وجود داشته باشد، این تعادل به سمت تماس فیزیکی با چهره‌ی دلبستگی متمایل می‌شود، و از کاوشگری دور می‌شود. احساس خطر کردن یا وابسته به تجارب قبلی فرد است و یا این‌که بنا بر گفته‌ی بالبی آستانه‌ی فاصله- مجاورت از حد بهینه فراتر رفته است (بالبی، 1983؛ واترز و همکاران؛ 1985؛ میکولینسر و شیور، 2007).
درتائید این مطلب اینزورث (1974؛ واترز و دین، 1985) بیان کرده است، ” اگرچه میل به کاوش و جستجو، کودک را از چهره‌ی دلبستگی خود دور می‌کند، تجربه‌ی ترس و فشار کودک را به چهره‌ی دلبستگی نزدیک می‌کند، یعنی وقتی خطری وجود ندارد کودک احساس ایمنی می‌کند و در فاصله مناسب از مراقبش کاوش می‌کند. اما وقتی محرک تنیدگی‌زا وجود داشته باشد، سیستم دلبستگی کودک را به سمت مراقبش می‌کشاند.
محققین دیگر نیز از بررسی‌های خود نتیجه گرفته‌اندکه شیرخوار در حضور مراقب خود به راحتی و آزادانه کاوش می‌کند و از حضور شخص غریبه نیز کمتر نگران می‌شود (کاکس63، کمبل64، 1968؛زیمرمن65، 1959؛ واترز، 1977).
12-1-2-2) مدل عملی درونی66
اصطلاح “الگوهای عملی” به طور تلویحی بر پویایی و کنشی بودن این واژه دلالت دارد. به این سبب بالبی آن را بر واژه‌هایی چون تجسم یا تصویر ذهنی ترجیح داده است (بالبی، 1969؛ میکولینسر، 2007).
الگوی عملی درونی یک ردیف از قوانین و توقعات هشیار و یا ناهشیار در زمینه‌ی ارتباط‌های ما با دیگران است. این الگو در خارج از ارتباط دلبستگی اولیه گسترش می‌یابد و به روان‌بنه‌ای تبدیل می‌شود که به عنوان چارچوبی برای ارتباط‌های آینده مورد استفاده قرار می‌گیرد. از طریق اولین ارتباط‌های هیجانی کودک قادر می‌شود تا به الگوهایی از خود و دیگران دست یابد. کودک دارای دلبستگی ایمنی بخش تصویری مثبت از خود دارد و می‌تواند چنین تصویری را به ارتباط‌های دیگر تعمیم دهد. کودکی که دلبسته‌ی ناایمن است خود را شایسته‌ی عشق نمی‌بیند و از ایجاد ارتباط اکراه دارد. مشکلی که در رابطه با این مفهوم وجود دارد این است که سنجش تجربی آن آسان نیست (فلانگان، 1999؛ پاکدامن، 1380).
آنچه انسان نیاز دارد چیزی مشابه الگوهای عملی از محیط اطرافش است ( بالبی، 1999). یک الگوی عملی مفید باید شرایط خاصی ذاشته باشد:

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید